تبليغاتX
سیب کال دلتنگی هایم
























سیب کال دلتنگی هایم

یاسی یعنی مهربانی با همه

باران می بارد و گاهی برف و اندکی باد.............

اما نه از پاییز چیزی مانده و نه نیرویی برای همه حرفهای باد کرده.پرچم تسلیم من را اگر باد نقاره می زند حاکی از ته نشین شدن بشکه امید نیست بلکه کنار آمدن با همه کلاغ های سیاه زندگی ام است که لبخند را نیاموختن .خستگی هایم سردرد کرده اند و مقیاس احساسم عوض شده .اما احوال من نسبت به تو همان لبخند همیشگی ست.

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 17:30 توسط یاسی|

اگر بگویم دوباره همه ثانیه هایم بیرحم شدند باور نمی کنی .تمام بدنم که نه تمام ثانیه هایم درد می کنند و من مستاصل به جواب های بن بست می رسم .یک روسری کوچک بر سر گریه هایم انداخته ام تا نگاه شماتت کسی عقده ای ترش نکند.من اینجا دراز کشیده ام کنار همین ثانیه های بیرحم و بی روح حتی اگر بدن دلتنگی هایم از مداوم کارهای او کبود شود .
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 20:22 توسط یاسی|

پاییز برایم یک جور دیگر شده یک جوری که دوستش دارم  یک جوری به رنگ یاسی .نمی دانم این روزهاست یا همیشه اینطور بوده که کلماتم پر شده از د ر د و یک حس عمیق بغض که تغریبا همسان شده با رنگ پاییزهایم.برای خودم اسپند دود می کنم تا ناغافل به دست غم چشم نخورم اخر مدام در حال چشم خوردنم انگار باید بروم به یک جای خلوت تا همه چیز ته نشین شود گاهی دلم می خواهد دلم برای هیچ کس تنگ نشود و با همه قهر کنم انقدر که دلی برای من تنگ شود و حواس کسی به من باشد .پرچم بی خیالی دیگر حنایش را از دست داده و به بی رنگی رسیده .خنده هایم به ته چاه رسیده و و و و و شب های سرد پاییز.....

این روزها چقدر خیابان ها سرد شده و عصاب من و عصاب ادمها .یادم باشد به بادهای پاییزی بگویم به جای اینکه استخوان هایم را گاز بگیرند تمام درد هایم را بردارند و ببرند ببرند و ببرند

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 19:6 توسط یاسی|

چقدر امشب.....در سکوتم.واژه هایم مرده اند گویا!چقدر امشب .....رو به افول است انرژی هایم.باران یک بند می بارد .رو به ایوان می ایستم کاش به جای نوازش صورت باران او مرا در ارامشی دنج منگنه می کرد .در این روزگار عجیب که در فصل گرما باران ببارد حساب کار دستت می اید که تکلیف تن بیمارت با خودت نیست .روحیه مثقالی چند ؟
نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 23:18 توسط یاسی|

ت مثل تولد .....

یادگار قدیمی نوشته های خاک خورده ام ...........من پر از خاک های خاطراتم .بر روی من هیچ ملحفه ای نیست هیچ پتویی تا از خاطرات خیس و خاک خورده در امان باشم .کاش همچون جسدی خوابیده ملحفه را تا انتهای سرم می کشیدی......این روزها چه فرقی می کند تو باشی یا نباشی چه فرقی می کند خاطرات خاک خورده باشند یا نه چه فرقی می کند یاسی زنده باشد یا هنوز نفس می کشد.....مهم این است که من قربانی همه این دقایق های رفته و نیامده ام قربانی همه خاطرات خاک خورده قربانی همه بی حوصلگی ها.......امروز و این روزها حس من را میدانی؟امروز بیست مهر است .بیست همه مهرهایی که قهر کردم تا کسی مرا بخاطر بیاورد  .....امروز و این روها دلتنگی اش مثل قل قل اب دورن چای ساز است که تا دکمه اش را نزنی از قل نمی ایستد. دکمه قل قلهای دلتنگی ام نیز این روزها خراب شده از حرکت نمی ایستد .دلتنگی هایم قل قل می کند و هر چه به جلوتر میرود شدت می گیرد.اه لعنتی شب از کدوم روزنه عبور می کند .اه لعنتی من می ترسم این شب کی تمام میشود/؟

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 0:16 توسط یاسی|

امروز حس بودنم اندک شده و تمام  خستگی هایم اشک می ریزد و این ارامش لعنتی همچنان در حال الاکلنگ است

نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 15:22 توسط یاسی|

زمان  غمبرک گرفته و تمام حس ام چمپاتمه زده است ......گویا هوای حوصله باز هم ابریست........امان از انتظارات ایرادگیر شادی ها که با بهانه ای یک کمپ عزا بر پا می کند.

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 18:42 توسط یاسی|

سکوت ناصبوری ها.......!می شنوی؟عجیب بی تابم و ناصبر .نکند در اغاز تولد مادر ناکودکی هایم عطر خرما را با من اشنا نکرد که اینگونه دایه بی صبری شده ام؟سکوت همه ناصبوری هایم می شنوی؟ باز هم والعصرهایم را با دانه خرما می شمارم بلکه به بار بنشیند خوشه برنج های سیل زده ام.اصلا می دانی ؟ یک کلام همان سکوت همیشگی ات که هنوز نیاموختمش و تواصو بالصبر.............
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 13:33 توسط یاسی|

همیشه همینطور بوده ......همیشه تو را برای حرفهایم کم داشتم..انقدر حرف برای گفتن دارم و تو را ندارم که در حال استحاله شدن به خاکسترم .این دنیای شور استرس .........این اشک های تمام نشدنی ......این والعصرهای نیمه تمام ....این کلافه گی های روزانه ......این تسلسل هر باره ی خستگی و دوباره از نو امید ...........این این این.............و باز هم یک اشک یک دل پر از اظطراب یک غم کلافه و یک شب صبح نشده با والعصرهایی که هر بار نخوانده گم می کنم ان را.........
نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 1:6 توسط یاسی|

عزیز........ارام تر.......نجواتر.......فاصله ای نیست بین من و تو بین حس من و تو بین خود خود من و بی صبری های تو .عزیز دنیا برای احساس های لطیف  کاکتوسی درداور است که وسعت اشک او را به رحم نمی اورد.نمی شود ایا کمی سنگ دل شویم........؟ 
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 11:12 توسط یاسی|


آخرين مطالب
» یادداشت 125
» یادداشت 124
» یادداشت 123
» یادداشت 122
» یادداشت 121
» یادداشت 120
» یادداشت 119
» یادداشت 118
» یادداشت 117
» یادداشت 116
Design By : Pars Skin